X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:53 ب.ظ

سیاوش جوانی با معنای اساطیر

خلاصه داستان سیاوش

 سیاوش

قصه سیاوش شاهنامه یک حماسه جاوید بشرى است. اسطوره‏اى است که ازخردورزى و بیدارمغزى نصیب مى‏بَرَد و رسم سیاوش شدن و سیاوش بودن وسیاوش‏گونه مردن را مى‏آموزد.

کیکاووس فرزند خود سیاوش را به رستم جهان‏پهلوان ایران مى‏سپارد تا آداب‏پهلوانى بیاموزد. رستم حاصل تجارب روزگاران به کار او مى‏کند و سیاوش هنرمندو خردمند و تنومند مى‏گردد و به جایگاه پدر باز مى‏گردد. کیکاووس از دیدار فرزندخرسندى مى‏کند و گنج شاهى نثار مى‏سازد ولى از تخت شاهى بیم به دل راه‏مى‏دهد که شیشه جان اوست.

سودابه نامادرى سیاوش با دیدن او به وسوسه اهریمنى در مى‏افتد و دل به‏سوداى سیاوش مى‏نهد.

سودابه سیاوش را به خلوت‏سراى شاهانه مى‏کشد که جمله فتنه و آشوب‏شیطانى است.

سیاوش از حریم گزنده نگاه وسوسه‏انگیز سودابه مى‏گریزد اما سودابه پیوسته‏در پى این افکار شیطانى است و تخت و تاج شاهى را در گرو این معاملت اهریمنى‏مى‏گذارد.

سیاوش به یمن ایمان و خرد، از وسوسه در مى‏گذرد.

کیکاووس به سودابه عشق مى‏ورزد و در افسون او افتاده است. سودابه از این‏تعلق خاطر شوى سوء استفاده مى‏کند و به افسون زن جادوگرکودک از زهدان فتاده‏اى را به خود نسبت مى‏دهد تا کاووس به تردید افتد و سیاوش‏را بدسگال انگارد.

 

عاشق شدن سودابه بر سیاوش

یکى روز کاوس کى با پسر
نشسته که سودابه آمد ز در
چو سودابه روى سیاوش بدید
پراندیشه گشت و دلش بردمید
کسى را فرستاد نزدیک اوى
که پنهان سیاوخش را رو بگوى
که اندر شبستان شاه جهان
نباشد شگفت ار شوى ناگهان
سیاوش چو اندر شبستان رسید
یکى تخت زرین رخشنده دید
برو بر ز پیروزه کرده نگار
به دیبا بیاراسته شاهوار
بر آن تخت سودابه ماهروى
بسان بهشتى پر از رنگ و بوى
نشسته چو تابان سهیل یمن
سر جعد زلفش شکن برشکن
سیاوش چو از پیش پرده برفت
فرود آمد از تخت سودابه تفت
بیامد خرامان و بردش نماز
به بر در گرفتش زمانى دراز
سیاوش بدانست کان مهر چیست
چنان دوستى نز ره ایزدیست
سیاوش ابر تخت زرین نشست
به پیشش بکش کرده سودابه دست
بدو گفت بنگر بر این تختگاه
پرستنده چندین به زرّین کلاه
همه نارسیده بتان طراز
که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز
همى این بدان، آن بدین گفت ماه
نیارد بدین شاه کردن نگاه
چو ایشان برفتند سودابه گفت
که چندین چه دارى سخن در نهفت
هر آن کس که از دور بیند ترا
شود بى‏هش و برگزیند ترا
به پاسخ سیاوش نگشاد لب
پرى‏چهر برداشت از رخ قصب
سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد
همانا که از شرم ناورد یاد
رخان سیاوش چو خون شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد کیوان خدیو
اگر سرد گویم بر این شوخ چشم
بجوشد دلش گرم گردد ز خشم
یکى جادویى سازد اندر نهان
برو بگرود شهریار جوان
چو کاوس کى در شبستان رسید
نگه کرد و سودابه او را بدید
بزد دست و جامه بدرید پاک
به ناخن دو رخ را همى کرد چاک
ز هر کس بپرسید و شد تنگدل

ندانست کردار آن سنگدل

خروشید سودابه در پیش اوى

همى ریخت آب و همى کند موى
چنین گفت کامد سیاوش به تخت
برآراست چنگ و برآویخت سخت
بیانداخت افسر ز مشکین سرم
چنین چاک شد جامه اندر برم
سیاوخش را سر بباید برید
بدین‏سان بود بند بد را کلید

 

کاووس اخترشناسان را فرا مى‏خواند تا تدبیر کار کنند و اینان سیاوش رابى‏گناه مى‏شمارند و سرانجام گذشتن از توده آتش را چاره نهایى کار مى‏شمارند ولاجرم سیاوش پیراهن حریر سپید بر تن بر اسب سیاه مى‏نشیند و از آتش سوزان‏در مى‏گذرد و بى‏گناهى‏اش بر همگان روشن مى‏شود. چندى بر این ماجرا مى‏گذردو کاووس همچنان در تردید و گمان بد است و مى‏کوشد تا نیش عقرب‏وارش را برفرزند زند.

گذشتن سیاوش از آتش

به دستور فرمود تا ساروان
هیون آرد از دشت صد کاروان
نهادند هیزم دو کوه بلند
شمارش گذر کرد بر چون و چند
به‏دور از دو فرسنگ هر کس بدید
چنین گفت کاینست بد را کلید
پس آن‏گاه فرمود پر مایه شاه
که بر چوب ریزند نفت سیاه
زمین گشت روشن‏تر از آسمان
جهانى خروشان و آتش دمان
سیاوش بیامد به پیش پدر
یکى خود زرین نهاده به سر
هشیوار با جامه‏هاى سپید
لبى پر ز خنده دلى پر امید
یکى بارگى برنشسته سیاه
همى گرد نعلش برآمد به ماه
تو گفتى به مینو همى جست راه
نه بر کوه آتش همى رفت شاه
سیاوش چو آمد به آتش فراز
همى گفت با داور بى‏نیاز
مرا ده از این کوه آتش گذر
رها کن تنم را ز بند پدر
شگفتى در آن بد که اسب سیاه
نمى‏داشت خود را ز آتش نگاه
ز هر سو زبانه همى برکشید
کسى خود و اسب و سیاوش ندید
ز آتش برون آمد آزاد مرد
لبان پر ز خنده به رخ همچو ورد
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود

 

سیاوش نیز با آن همه خردمندى و پاکى سرشت سر آن دارد تا از حریم کاخ‏شاهى پدر دور شود و سودابه را از فکر فتنه‏انگیزى دیگر باز دارد. در این هنگام‏است که سپاه هستى‏شکن افراسیاب از جانب توران سرازیر مى‏شود و سیاوش‏فرصت را مغتنم مى‏شمارد تا ضمن خلاصى از معرکه و مهلکه سودابه به جنگ‏افراسیاب رود و ایران را از گزند تورانیان نجات دهد.

فّره ایزدى به کمک سیاوش مى‏آید و کاووس با رفتن فرزند به میدان جنگ‏موافقت مى‏کند که از سه سوى مورد رضایت اوست. اول خلاصى از تهدید فرزندبر غصب سلطنت، دوم خاموش کردن نفاق و تردید واقعه‏اى که سودابه آفریده بود،سوم ممانعت از هجوم افراسیاب، و بدین صورت سیاوش به نبرد با افراسیاب‏مى‏شتابد.

افراسیاب در مواجهه با سپاه ایران دچار تردید مى‏شود و فّره ایزدى به‏یارى سیاوش مى‏آید و تورانیان را به سازش ترغیب مى‏کند. رستم به همراه‏دست‏پرورده خویش یعنى سیاوش بار دیگر ایران را از حادثه‏اى نجات‏مى‏دهند و نامه پیروزى سیاوش را به کاووس مى‏رساند. کاووس از ترک‏مخاصمه منقلب مى‏شود که کار او اهریمنى است و تباه شدن فرزند را هم درمعرکه و مهلکه جنگ خوش مى‏دارد. رستم از بارگاه کاووس با ناراحتى خارج‏مى‏شود و سیاوش هم در اثر این بینش نا به هنجار پدر ماندن در توران راترجیح مى‏دهد.

از سویى افراسیاب با راى پیران پیر که وزیرى خردمند است با سیاوش به‏مهربانى مى‏پردازد و تا وعده تخت و تاج و سپاه نیز او را گرامى میدارد.

پیران ندیم سیاوش مى‏گردد و در پى مصالح دو کشور با ازدواج سیاوش وجریره دخت بافرهنگ خویش رضایت مى‏دهد و این وصلت میمون صورت‏مى‏گیرد و سیاوش با تورانیان هم‏خانواده مى‏گردد. روزگارى بدین منوال مى‏گذرد تاوصف فرنگیس دختر افراسیاب از زبان پیرانِ خردمند به سیاوش گفته مى‏شود.پیران چنان بیداردل است که حتى ازدواج سیاوش و فرنگیس را به مصلحت دوکشور مى‏داند و به انجام آن کمک مى‏کند و چنین مى‏شود.

سیاوش نیز که از جریره جز مهربانى و عشق ندیده است تنها به‏خاطرترغیبهاى پیران و در اوج اندوه او را ترک مى‏کند. داماد و دختر افراسیاب شهرى‏به‏نام گنگ‏دژ بنا مى‏کنند و در آنجا به‏خرمى روزگار مى‏گذرانند اما شاهین قضاپیوسته در کمین است. چرخ مى‏گردد و ناکامى روى مى‏نماید.

گرسیوز

دم اهریمنى گرسیوز در جانِ جان افراسیاب اثر مى‏کند و به کشتن او رضایت‏مى‏دهد و آن‏گاه گرسیوز و یارانش به میدان‏دارى مى‏پردازند و پس از طى مراحلى‏به دسیسه‏اى او را به میهمانى مى‏کشند و در اوج بى‏رحمى و ناباورى او را چونان‏گوسفندى در دست سلاخ به پیش مى‏کشند و تشتى در زیر گلویش مى‏نهند و درکمال خشونت سر پیلتنِ پاک‏نهادِ اهورایىِ ایرانى‏سرشت را از تن جدا مى‏سازند و ازقطره خونى که به زمین مى‏ریزد در دم گیاهى مى‏روید که گل عشق یا برگ سیاوشان‏نامند و از آن روز تا ابد همه سیاوشان روزگاران در دمادمِ فتنه آرام و مظلوم وبى‏فریاد جان مى‏سپارند تا خون سیاوشانه‏اشان همواره درخت آزادگى و عشق راسیراب کند.

عموى فرنگیس به دیدار آنان مى‏آید و از کینه دیرینه‏اى که به ایران وایرانى دارد گزارش ناصواب به افراسیاب مى‏برد که سیاوش در تدارک براندازى‏دودمان اوست.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo



m0zhgan musiC